پیرمرد پای راستش را به دلیل زانو دردی که در آن احساس میکرد همیشه دراز میکرد ولی انگار این بی اهمیت ترین درد از نقاط بدنش بود که از آن رنج می برد چون اکثر اوقات از دردهای دیگر نقاط بدنش صحبت میکرد. او هیچ وقت داروهایی که دکترهای آنجا برایش تجویز کرده بودند مصرف نمیکرد .گاهی وقتها هم به اجبار پرستارها آنها در دهانش میگذاشت و وقتی که آنها میرفتند آنها را تف میکرد. یک فحش کوچولوی هم به پرستارهای بدبخت میداد تا دلش خنک شود. میگفت تنها دارویی که برای التیام دردهایش است بودن با خانواده اش است. هربار که آخر هفته فرزندان و نوه هایش برای بردنش به خانه سالمندان می آمدند او تمامی دردهایش را فراموش می کرد.
ادامه داستان